وقتي چشمانم به سردر ورودي آسايشگاه جانبازان ميافتد، اشك در چشمانم حلقه ميزند.

حس عجيبي دارم با اينكه پانزده سال بيشتر سن ندارم، اما حس ميكنم قلبم ميتواند به گذشته برگردد، به آن زمان كه قطعنامه 598 را امضا كردند، زماني كه جنگ تمام شده بود. به آن زماني كه دلاور مردان، نه تنها با دست و پا، بلكه با جان و دل پا به ميدان گذاشتند و اين اجازه را ندادند كه خاك كشورمان به دست بيگانگان بيفتد. آري، اينجا آسايشگاه امام خميني(ره) واقع در بوستان بزرگ ملت است. جايي كه جانبازان قطع نخاع مشهدي در آن به دور هم جمع شدهاند. آنها برايم ياد و خاطرات آن زمان را تداعي ميكنند، مرداني كه دست و پا و چشمانشان را در ميدان جنگ به خدايشان هديه دادند و آن را واسطهاي قرار دادهاند تا آخرت را برايشان آسان سازد. شايد اين سلحشوران، نقص جسماني داشته باشند اما روح بلندي دارند و هر يك افتخاري براي ايران محسوب ميشوند در بين آنها مرداني هستند كه قهرمان جهاني شنا يا قهرمان كشوري دارت و قاريان و مداحان زبده اين خاك محسوب ميشوند. قرار بود ملاقات من با جانبازان همراه ملاقات برادران شجاع و دلير ارتش صورت بگيرد. وارد محل اصلي ميشوم. حال و هواي خاصي حاكم است. برادران ارتشي با صفهايي منظم از دلاور مردان جانباز ديدن مي كنند، هر يك كنار تختي نشسته و با آنها گفتگو ميكنند. وقتي كه ميان راهرو آسايشگاه قدم ميزنم، به جانبازي ميرسم، كنارش مينشينم و از ايشان ميخواهم كه خودش را معرفي كند و از خاطره جذاب و دوران جنگ براي من تعريف كند. او خود را محمد محمدي معرفي ميكند و خاطرهاي را از عمليات والفجر يك (محدوده سايت5) برايم بازگو ميكند.
محمدي ميگويد: در آن زمان من در گروه واحد تخريب لشكر 21امام رضا(ع) مشغول به فعاليت بودم. عادت خوبي بين ما و بچههايي كه در مقر انصارالحسين به آموزش تخريب و انفجارات مشغول بودند، وجود داشت. آن هم اينكه شبهاي جمعه و شبهاي چهارشنبه دعاي كميل و توسل ميخوانديم. به لحاظ صداي خوبي كه بنده و شهيد اميني داشتيم، بچهها از ما ميخواستند كه دعاها را تلاوت كنيم. شب جمعهاي طبق قرار قبلي براي دعاي كميل آماده ميشديم و به دليل نبود چراغ از فانوس براي روشن كردن چادرمان استفاده ميكرديم. من و شهيد اميني در صف جلو نشستيم كه او دعا را آغاز كرد. در اواسط دعا شهيد اميني آب خواستند. به دوستم گفتم كه برايشان آب بياورد. نوع ليواني كه ما در جبهه براي نوشيدن آب از آن استفاده ميكرديم، ليواني با جنس پلاستيك فشرده و به رنگ قرمز بود و در قسمت پايينياش حفرهاي حباب مانند وجود داشت. شهيد اميني منتظر فرصتي بود كه آب بنوشد، پس صبر كرد كه دعا به قسمتي برسد كه رزمندگان آيات را تكرار كنند و صداي او در بين صداي همه محو گردد. پس از چند لحظه متوجه شدم كه عقربي به ما نزديك ميشود. نميدانستم چه بكنم. چون عادت نداشتم حيواني را بكشم، تصميم گرفتم ليوان آب را رويش قرار دهم، پس از اين كار شهيد اميني روبه من كرد و با حركت چشم به من فهماند كه چرا اين كار را كردي، مگر نميبيني كه من منتظر فرصتي بودم كه آب بنوشم. اين خاطرهاي بود كه آن زمان ما را شاد كرد و پس از گذشت چندين سال از جنگ همچنان در ذهن من مانده است.
هيلا رضائيان- 15 ساله
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۲۰ پنج شنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۹ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |