حضرت آیتا... خامنهای، رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با جمعی از فرماندهان و کارکنان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی، مهمترین درسِ اقدام شجاعانه و خطشکنی نیروی هوایی را در نوزدهم بهمن ...
همزمان با سراسر كشور، مردم انقلابي مشهد نيز ساعت9شنبه همزمان با يوما... 22بهمن با حضور در راهپيمايي عظيم از میدان 15خرداد تا حرم مطهر، با آرمانهاي امامراحل(ره) و شهداي انقلاب اسلامي پيمان ...
همایش ملی تجلیل از شهدای فنآوری و آیین افتتاح فرهنگسرای انقلاب با حضور خانوادههای شهیدان احمدی روشن، علی محمدی، شهریاری، رضایینژاد، قشقایی و همچنین معاون نوآوری معاونت علمي فنآوری رئیسجمهور، نماینده ...
دوشنبهشب، دهم بهمن 1390 هنگامي كه شور وصفناپذير نمايندگان جوانان مسلمان 72 كشور جهان در ديدار با رهبر فرزانه انقلاب اسلامي بر صفحه تلويزيونها نشست، ...
اگر خاطرات هفتههاي قبلم را خوانده باشيد، لابد ماجراي من و استخر محلهمان را به ياد ميآوريد. استخر خراب و بياستفادهاي كه دور تا دورش را پيچكهاي ياس پوشانده بود. پيچكهاي ياسي كه لابهلاي تور فلزي بلندي پيچيده بودند و خب اگر از مشتريهاي ثابت ماجراهاي من باشيد شايد يادتان بيايد كه من يك راه مخفي از لاي پيچكها به داخل استخر پيدا كرده بودم. روزهايي هم كه دوستانم به خاطر گرماي هواي تابستان براي بازي كردن بيرون نميآمدند، اين استخر عزيز ميشد تنها هم بازي مني كه روزهاي تعطيل توي كوچه ولو بودم. راستش را بخواهيد وقتي ميرفتم توي آن استخر، با اينكه تنها بودم، حسابي سرم گرم ميشد. مدتي قورباغهها را اذيت ميكردم، كمي توي رختكن خراب شده آن دنبال گنج ميگشتم و بعد هم توي علفهاي بلند و خشكش كه تا كمرم ميرسيد، بازي ميكردم. بعضي وقتها مخصوصا روزهاي بلند تابستان، بازيهاي خاصي بين بچههاي محل، پرطرفدار ميشد. يكي از آن بازيها دزد و پليس بود. علفهاي بلند محل براي مخفي شدن جاي مناسبي به حساب ميآمد اما علفهاي توي استخر، خشكتر از آن بود كه آدم بتواند وسطش غلت بزند. يك روز كه من از زور بيكاري و تنهايي باز هم از دريچه مخصوص خودم وارد استخر شده بودم، اتفاق خاصي برايم افتاد كه مرا حسابي ترساند و تا مدتها از خاطرم نرفت! آن روز دوچرخهام را بيرون استخر به ياسها تكيه داده بودم و با يك قوطي كبريت پر كه بهطور اتفاقي در جيبم مانده بود، وارد استخر شدم. اول كمي با كارهاي معمولي خودم را سرگرم كردم تا اينكه يك دفعه ياد كبريتي افتادم كه با خودم آورده بودم. كبريت را از جيبم درآوردم و نميدانم با چه عقلي يك دفعه تصميم گرفتم ببينم علفهاي خشك دور استخر چه طوري آتش ميگيرند. شايد با خودم فكر ميكردم كه تا يك تكه از آن آتش بگيرد ميتوانم به سرعت خاموشش كنم. اين بود كه كبريت را از جيبم در آوردم و اتفاقي كه نبايد بيفتد، افتاد! لابد ميتوانيد حدس بزنيد كه از چه اتفاقي حرف ميزنم. با آتش گرفتن يك تكه از علفها يكدفعه و با سرعت عجيبي قسمت زيادي از علفهاي توي استخر آتش گرفت. حتما از خودتان ميپرسيد كه من بعد از اين اتفاق چه كار كردم. راستش را بخواهيد خيلي ترسيدم، به حدي كه از ترس ميلرزيدم. به سرعت از دريچه ياسها بيرون رفتم و با عجله سوار دوچرخهام شدم و در حالي كه بهخاطر ترس فراوان حتي نميتوانستم دور و برم را درست ببينم ركاب زدم و خودم را به خانه رساندم. وارد حياط كه شدم، مادرم داشت ميآمد بيرون، همين كه چشمش به من افتاد، گفت چي شده؟ها؟ چكار كردي؟ گفتم: هي... هيچي. اما مگر آدم ميتواند به مادرش دروغ بگويد. چند دقيقه بعد همه ماجرا را براي مادرم تعريف كرده بودم و او هم داشت با اخم نگاهم ميكرد. بعد به سرعت دستم را گرفت و با هم به سمت استخر راه افتاديم. همهاش به اين فكر مي كردم كه نكند آتش به ياسها رسيده باشد و محله را در حال سوختن ببينم. اصلا توان قدم برداشتن نداشتم اما مادرم دستم را گرفته بود و با خود به سمت جلو ميبرد. گفتم: الان اگه بريم همه ميفهمندها... گفت: بايد هم بفهمند! گفتم: خب، اگه بفهمند كه خيلي بد ميشه... گفت: بعضي وقتها بايد مشكلات رو يه جور ديگه حل كرد، آتيش پاره! يه استخر رو آتيش زدي، ميخواي كسي هم نفهمه؟ بدهم نشد؟ بايد محكم بري جلو و راستش رو بگي. يه آدم راستگوي شجاع اگه استخر هم آتش زده باشه قابل احترامه، اما يه ترسوي دروغگو چي؟ تو كه ترسو نيستي نه؟! گفتم: نه،نيستم ... البته بين خودمان بماند كه خيلي ترسيده بودم. هرچه به استخر نزديكتر ميشديم، وحشت من هم بيشتر ميشد. تا اينكه از پيچ كوچه گذشتيم و محوطه استخر ديده شد... اما از آتش خبري نبود! يك نفس راحت كشيدم. هرچند هنوز ممكن بود كه ياسها جلوي ديدن آتش را گرفته باشند. جلوتر رفتيم و من خودم را از دريچه به آن طرف كشاندم و ديدم اي بابا اصلا آتشي در كار نيست. احتمالا همان موقعي كه من در حال فرار بودم، آتش هم در حال خاموش شدن بوده، چقدر بيخود ترسيده بودم و چه عذاب وجداني را تحميل كرده بودم! آمدم بيرون و به مادرم گفتم: خاموش شده! مادرم هم از دريچه نگاهي كرد و وقتي خيالش راحت شد، دستم را گرفت تا با هم به خانه برگرديم. وقت آمدن چقدر ميترسيدم اما حالا كه برميگشتيم، چقدر خوشحال بودم! بعد همه چيز درست شده بود و من دست در دست مادرم، شلنگ و تخته ميانداختم و به سمت خانه ميرفتم. همه چيز درست شده اما من به اين فكر ميكردم كه بهتر بود به جاي فرار كردن، طور ديگري با مشكلم برخورد مي كردم؟! محمد سعيدي