سعيد خومحمدي خيرآبادي _ در شعر انقلاب اسلامي گاه با پديدههاي حيرتانگيزي روبهرو هستيم و «خلاف آمد عادت» در قلمروشعر پس از انقلاب فراوان است كه البته گاهي بهكاميابي ادبيّات و بهرهگيري از چهرههاي شاخص وبرجستهاي منجر شده است. يكي از اين چهرههاي ممتاز ادبيّات انقلاب اسلامي، زندهياد سلمانهراتي صاحب مجموعه شعرهاي از آسمان سبز (حوزه هنري،1364) و دري بهخانه خورشيد(سروش، 1368) است. اين چهره درد آشناي شعر انقلاب، كه در اوج شكوفايي خود و هنگامي كهميرفت تا جايگاه واقعي خويش را در ميان شاعران هم نسلش بهدست آورد، بر اثر سانحهاي چشم ازجهان فرو بست. در مجموعه از آسمان سبز چند غزل دارد كه قابل انطباق با معيارهاي غزل امروز است. او با اينغزلها نشان داد كه از مرحله دشوار ادب كلاسيك عبوري موفق داشته است.

در مجموعه از آسمان سبز هراتي تعدادي شعر سپيد و نو، چند چارپاره، چند غزل و تعدادي دو بيتيو رباعي وجود دارد و ما ميكوشيم مروري ـ هر چند اجمالي ـ بر غزلهاي او در اين مجموعه داشتهباشيم:
دو غزل داغ هجران و رونق تماشا، تغزّلهاي لطيفي هستند براي معشوق حقيقي ـ خداوند ـ و در هر دو غزل ردّپايي از عشق حقيقي وعرفاني را ميتوانيم سراغ بگيريم. داغ هجران ابياتي دارد مبتني بر آميزش تغزّل و حماسه ـ كه پيشاز اين در مورد آن اشاراتي داشتيم ـ و اين نكته بر شكوه و فخامت اين غزل افزوده است، بهابياتآغازين آن توجّه كنيد:
كاشكي زخم تو در جان داشتم
پاي در كوه و بيابان داشتم
تا بپويم وسعت عشق تو را
مَركَبي از نسل توفان داشتم
و گاه آرزوي صميمانه شاعر و اوج اخلاص او در چنين ابياتي تجلّي پيدا ميكند:
تا بيفشانم بهپايت سربهسر
كاشكي جان فراوان داشتم
غزل رونق تماشا داراي لحني صميمانهتر و آشناتر است. وزن سادة غزل و رديف و قافيه طنيناندازآن، باعث تقويّت اين ويژگيها شده است، مطلع غزل چنين است:
باور سبز من، سپيدارا!
دوست دارم تو را و دريا را
و اندكي بعد شاعر با استفاده از حسّآميزي بهنگام، خالق بيت زيباي زير شده است:
هر شب از چشمهات ميشنوم
نفس پاك صبح فردا را
و در انتهاي غزل، شاعر تصويري بسيار زيبا ـ با تكيه بر شخصيت بخشيدن بهرودها ـ ارائه ميدهد:
رودها بيشكيب ميرانند
تا تو در آب مينهي پا را
غزل بهياد شهيدان بهواقع درد دل صميمانه و عاري از تكلّف شاعر است كه يادآور كراماتياست كه از رهگذر فداكاري شهيدان نصيب ما شده است. مضمون اجتماعي و فضاي خاصّ اين غزل،بهويژه استفادهاي كه شاعر از شعر يكي از شهيدان نموده، سبب جذابيّت و بر دل نشستن آن شدهاست. شهيدان بهدليل جانفشانيهاي خود، حق خاصّي بر گردن جامعه ما دارند و وظيفه ما آن است كه درقول و عمل، حافظ ميراثهاي ارزشمند آنان و اصولي كه بر سر آن جان باختهاند، باشيم. در چشمشاعر، پايان يافتن سكوتها و پراكنده شدن بوي لاله و ريحان در خانهها و... همه بهيُمن نام و يادشهيدان است. ابيات ذيل بخشي است از اين غزل پرشور:
در سينهام دوباره غمي جان گرفته است
«امشب دلم بهياد شهيدان گرفته است»
تا لحظههاي پيش دلم گور سرد بود
اينك بهيُمن ياد شما جان گرفته است
...از هر چه بوي عشق تهي بود خانهام
اينك صفاي لاله و ريحان گرفته است
امشب فضاي خانه دل، سبز و ديدني است
در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است
غزل موسيقي چشمهها كه با وزني بديع و نسبتاً ابتكاري (مستفعلن فاعلن فاعلن فاعلن فع) ومحتوايي تازهتر سروده شده، ديگر غزلِ مجموعه از آسمان سبزِ هراتي است. اين غزل دربرگيرنده مضمون جديدي است و در نوع خود از بارقههاي نخستينِ غزل مطلوب نسل انقلاب بهشمار ميرودكه شاعر نگاهي سرشار از حسرت و اندوه بهگذشته مردم خويش افكنده و از روزگاري كهبهغفلت گذشته است، ياد ميكند. اين اندوه و حسرت، حسّ مقدّس و قابل ستايشي و نشاني اززدودن زنگار تغافلها و فراموشيها در خويش دارد:
بر چشمهامان گذر داشت خوابي هزاره
اي كاش آن روزها را نياسوده بوديم
اي كاش فواره روشن جستجو را
با خاك خيس تغافل نيندوده بوديم
تركيبات متناسبي مثل آرامش پوچ، فواره روشن جستجو، خاك خيس تغافل، غبار غريبي وموسيقي چشمهها و اصطلاحاتي از قبيل تا هيچ پيمودن كه متضمّن نوعي پارادوكس است بهالقاي مفاهيم ذهني شاعر در ذهن خواننده كمك ميكند.
غزل از بهار هراتي، تصويري است روشن و آفتابي از حضور بهار در سراسر خاك با اين مطلع خوشايند:
دلِ باغ تا سبزه را آرزو كرد
بهار آب و آيينه را روبهرو كرد
بهاري كه شاعر از آن سخن ميگويد، شادي و طراوت را براي همگان بهارمغان ميآورد و خمكوچهها را پر از هاي و هو ميكند (ص 147) و گاه چنان با ما از مرگ آلالهها سخن ميگويد كه روحمان تب مرگ را آرزو ميكند (همان صفحه). اين بهار، گاهي هم به تالابهاي زمينگير ـ شايدآدمهاي وامانده ـ تَشَر ميزند و دل قطرهها را سرشار از ميل جستجوي دريا ميكند (ص 146). غزلاز بهار نمونه كاملي از انسجام در ساخت و هماهنگي در آغاز و پايان است و از اين لحاظ در شمارغزلهاي روايي واقع ميشود كه در فصل دوم، از آن ياد كردهايم.
در غزل آرزو با همان دغدغههاي عارفانة شاعر مواجه هستيم و گفتگويي بيپرده او را با معبودبدينگونه ميخوانيم:
كاش ميشد كه پريشان تو باشم
يا نباشم يا كه از آن تو باشم
تو چنان ابر طربناك بباري
من همه تشنه باران تو باشم
تا درآيي و گلي را بگزيني
من همان غنچه خندان تو باشم
و استفاده مطلوب شاعر از كلام الهي در بيت زير:
چون كه فردا شد و خورشيد كدر شد
من هم از جمله شهيدان تو باشم
كه اشارتي است مستقيم بهآيه نخستين سوره تكوير: «اِذَ الشَّمْسُ كُوِّرَتْ»، و سرانجام اين دعاي پرسوز و گدازدر بيت آخر: «تا نفس هست و قفس هست، الهي
منِ شوريده غزلخوان تو باشم»
غزل نقل شده را سرشار از شور و حال و عاطفه كرده است.
غزل دريا تويي با مطلع:
ما بيتو تا دنياست، دنيايي نداريم
چون سنگ خاموشيم و غوغايي نداريم
نيز از جمله غزلهايي است كه داراي مضمون انساني و عميق است و گويا خطاب بهموعودي است كهميآيد و همه را در سايه لطف خود جاي ميدهد. چشمان او خورشيدي است كه بيشكفتن آنفردايي پديد نخواهد آمد (ص151)؛ با اين همه عشق او ممكن است سبب باريدن شمشيرهايكينهآلود شود و البته عاشقان تمنّايي جز اين ندارند:
شمشيرها را گو ببارند از سر بغض
از عشق، ما جز اين تمنّايي نداريم
آخرين غزل مجموعة از آسمان سبز، با عنوان بهار با تو درختي است، نمونة تكامل زبانشعريسلمان هراتي و اوج كار او در غزل پس از انقلاب است. تغزّل عاشقانه و پر احساس هراتي دربيت بيت اين غزل، متجلّي است. بهعنوان حُسن ختام بحث حاضر، ابياتي از آن را ارائه ميدهيم وبررسي مجموعه دري بهخانه خورشيد را بهفصل آينده موكول مينماييم:
تو از شكوفه پُري از بهار لبريزي
تو سرو سبز تني با خزان نميريزي
تو آفتاب بلندي، ز عشق سرشاري
و در حوالي اين شب ستاره ميريزي
تمام خانه پر از نور ناب خواهد شد
اگر بهصبحدم اي آفتاب برخيزي
شبي كه مرگ ميآيد بهقصد كوچه عشق
چو بال شوق ز بالاي ما ميآويزي
بهار با تو درختي است بينهايت سبز
دريغ و درد از اين بادهاي پاييزي
شبي چو ابر بيا تا بهباغ خاطر من
چنانكه با همه جان من درآميزي
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۲۰ پنج شنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۹ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |