در سفري كه چند سال پيش به استان گيلان داشتم، دوستي شمالي، ناتاشا محرمزاده را بهعنوان يكي از داستاننويسان خوب و جوان گيلاني معرفي كرد كه مجموعه داستانش (ساعت از مرگ گذشت)، نامزد جايزه هوشنگ گلشيري شده است. نويسنده جواني كه در چند جشنواره داستاننويسي ديگر نيز خوش درخشيد؛ نامزد بخش تك داستان در جايزه مهرگان، برنده جايزه اول پنجمين جشنواره داستان بندرعباس و برنده جايزه اول در هر دوره مسابقه داستان كوتاه براساس قصههاي قرآن كريم (قصص). اما شايد خوشحالي آدمي مثل من كه بيتعارف نسبت به مشهد تعصب دارم، كمتر از خود خانم محرمزاده نباشد؛ هنگامي كه از زبان او شنيدم اهل مشهد است. وي در سال 58 در اينجا به دنيا آمد اما بعدها به همراه خانواده به لاهيجان مهاجرت كرد. رشته تحصيلي محرمزاده، مهندسي الكترونيك است و در رشته زبان انگليسي تدريس ميكند. او نمايشنامه و فيلمنامه مينويسد و قرار است دومين مجموعه داستانش با عنوان «زن ژان پل سارتر» به وسيله نشر چشمه انتشار پيدا كند. هماكنون اين داستاننويس جوان مشهدي سرگرم به پايان بردن يك رمان است.

به نظر شما آيا داستاننويسي نيز مانند بسياري از ديگر دانشها و هنرها به آموزش نياز دارد يا اينكه ميتوان بهصورت خودجوش آن را آموخت؟
در درجه نخست آن استعداد اوليه بايد وجود داشته باشد يعني شما نميتوانيد بدون داشتن تخيل و خلاقيت يك داستاننويس، شروع به نوشتن داستان كنيد. فكر ميكنم هفتاد درصد قضيه به استعداد برميگردد. ولي خب، آن فضايي هم كه استعداد در آن پرورش مييابد، خيلي مهم است. بدون اين بستر ممكن است اين موهبت سالها در شما بماند و بعد به شكلي خام و نپخته –كه نه سودي به حال شما دارد و نه براي ديگران- بروز كند. در صورت مهيا شدن بستر مناسب، آموزش هم پس از آن خيلي موثر خواهد بود. آموزش و بستر خوب ميتواند كار شما را به اثر هنري تبديل كند.
زندگي كردن نويسندهاي مانند شما در شهري به جز زادگاه خود، چه تاثيراتي بر روي كارتان گذاشته است؟
نميدانم كه اين تاثيرات مثبت يا منفي است اما بههر حال عجيب و جالب بوده است. من، خانوادهام و فرهنگم سنخيت چنداني با شمال نداريم. خانه ما انگار كه يك جزيره بود؛ همين كه از خانه خارج و به مدرسه و جاهاي ديگر وارد ميشديم، فضا، فرهنگ و حتي شيوه غذا خوردن و لباس پوشيدن ما عوض ميشد. در آغاز تضاد شروع ميشد ولي بعد يادگرفتيم كه اين تضاد را به چيزي سازگار شده تبديل كنيم. من ساليان سال است كه در لاهيجان زندگي ميكنم، به ترانههاي محلي اين منطقه گوش ميدهم، تئاترهاي آييني اينجا را ميبينم و همه اينها را دوست دارم؛ اما وقتي به مشهد برميگردم و آثاري از زادگاهم و كلا از خراسان ميبينم، انگار ناگهان چيزي در وجودم به لرزه درميآيد كه بيانگر اين است من سنخيتي با فرهنگ و آيينهاي شمال ندارم و هنوز با آن هماهنگ نشدهام. از سويي من يك رگ آذري هم دارم. اينها باعث شده با خيلي از فرهنگها و خردهفرهنگها آشنا باشم كه هيچ يك از آنها در من كاملا شكل نگرفته است. طبيعت من ذاتا خشك و كويري است، بنابراين طبيعتي سرشار از كوه و جنگل من را خيلي به وجد نميآورد در حالي كه وقتي دوستان شمالي من به چنين طبيعتي وارد ميشوند، حالشان دگرگون ميشود. اين تاثيرات فرهنگي، ذهني و سليقهاي ناخودآگاه در ادبيات نيز خود را نشان ميدهد. در داستانهاي من بهندرت طبيعت و لهجه وجود دارد و من را به عنوان داستاننويس شمالي نميشناسند، چراكه چيزي از شمال در داستانهايم وجود ندارد. من نويسندهاي فارسينويس هستم كه بيشتر داستانهايم در فضاهاي آپارتماني جريان دارند زيرا هميشه مجبور بودهام در فضاي خودم باشم.
اين فضاهاي آپارتماني خيلي در ميان نويسندگان جوان فراگير شده، بهطوري كه داستانها فاقد هرگونه هويتي هستند كه نشان دهد نويسنده اهل مشهد، لاهيجان يا هر شهر ديگر است. شما اين را ايراد نميدانيد؟
اين ايراد نيست؛ يك ويژگي است كه بايد ريشههاي آن بررسي شود. زماني ادبيات جنوب از داستانها و تئاترهاي اهالي آن شناخته ميشد. يا در شعر اخوان و نيما خاستگاه آنها پيدا بود. در حال حاضر شايد به خاطر اينترنت، سهولت سفرها، بلندپروازي نويسندهها و اينكه فكر ميكنند فاصله گرفتن از فضاهاي بومي آنها را راحتتر به پايتخت متصل ميكند –كه احساس ميكنم خيالي نادرست است- شرايط تغيير كرده است. خود من شخصا آدمي نيستم كه طبيعتگرا باشم، اين ويژگي من است و در مورد ديگران هم نميدانم چه دليلي باعث اينگونه نوشتن ميشود.
يك شكل شدن داستانها آزاردهنده است اما فكر ميكنم اگر محتواي اثر، خوب و جاندار باشد، در هر قالب و سنت و ويژگي بومي يا غيربومي ميتوان داستان خوب نوشت. مشكل ما امروز در محتوا است. وقتي شما ترجمههاي فوقالعاده را ميخوانيد به اين فكر نميكنيد كه مثلا چرا سالهاست مشغول خواندن ادبيات نسل سوم آمريكا هستيد چون با وجود زباني همسان و استفاده از سادهترين شيوهها و زاويه ديد سوم شخص، محتواي فوقالعاده اين داستانها شما را مجذوب ميكند. در ميان آثار داستاننويسان خود ما هم هرازگاهي كارهايي ديده ميشود كه محتوا آنقدر دگرگونمان ميكند كه اصلا متوجه نميشويم فاقد بوميگرايي يا ويژگي زباني خاص خود است.
فارغ از بحث بوميگرايي، چه ويژگيهايي در داستانهاي امروز ايران، شما را به عنوان يك داستاننويس به خود جذب ميكند و كداميك برايتان آزاردهنده است؟
بيشترين ويژگي آزاردهنده اين داستانها، تكنيكگرايي زياد آن است تا جايي كه مني كه تصور ميكنم داستاننويسي حرفهاي هستم و هر روز داستان ميخوانم، گاهي از درك برخي از اين آثار عاجزم. گويا نوشتن تبديل به يك صنعت شده؛ خواندن اين كارها مثل حل كردن مسئله رياضي و بيبهره از التذاذ هنري است و در انتها، ميبيني كه يك حرف ساده بوده كه اينطور دور سرشان چرخانده و به شكل داستاني پيچيده تحويل دادهاند. باز برميگرديم به همان مسئله محتوا؛ يعني شما محتوايي نداري، خود را داستاننويس ميداني و ابزارت هم واژه است. از طرفي ميخواهي با ديگران تفاوت داشته باشي و به همين دليل اهميت زيادي براي زبان قائل ميشوي و شروع ميكني به آرايه دادن به نثر. در نتيجه دستاورد شما اثري صنعتي خواهد بود. من داستاني را كه نتوانم بهراحتي بخوانم و زبانش دلنشين و مربوط به آن محتوا نباشد، رها ميكنم و خودم را آزار نميدهم. مشكل ديگر داستانهاي امروز، فقدان نگاه تازه است اما چيزي كه در اين ميان خوشايند مينمايد، بيپروايي و نگاه متفاوت برخي داستاننويسان است كه تا اندازهاي جاي اميدواري باقي ميگذارد.
استقبال از رمان، در اين سالها به روي آوردن برخي داستان كوتاهنويسان به نوشتن كارهاي بلند انجاميده كه يكي از آنها خود شماييد. فكر نميكنيد رماننويسي نيازمند به دست آوردن تواناييهايي ويژه است و كش دادن موضوعاتي مختص داستان كوتاه نميتواند به شكلگيري رمان ختم شود؟
كاملا درست ميگوييد. خود من ساليان سال است –و حتي پيش از نوشتن داستانهاي كوتاه- ميخواستهام رمان بنويسم اما ويژگيهاي خاصي كه دارم من را به اين نتيجه رسانده كه داستان كوتاهنويس هستم. حتي بهتازگي احساس ميكنم بسياري از بخشهاي رمانم –كه تقريبا آن را تمام كردهام- زايد است. تجربه من در اين كار، يك سري فصلهاي كوتاه به شكل داستانهاي كوتاهي از يك خانواده است.
حالا كه نگاه ميكنم، ميبينم رمان نوشتن ويژگيهاي بسيار خاصي ميطلبد. نخست اينكه شما نميتوانيد رمان جوششي بنويسيد، حال آنكه من يك نويسنده جوششي هستم، يعني مثل كسي كه شعر ميگويد بايد در وضعيت خاصي قرار بگيرم و چيزي من را تحتتاثير قرار دهد. اين جوششي نوشتن در داستان كوتاه به خاطر حجم اندكش جواب ميدهد اما در طول مدت زماني كه رمان نوشته ميشود، حالات گوناگوني به نويسنده جوششي دست ميدهد كه باعث ايجاد سكته در روند رمان ميشود. مسئله دوم اين است كه نوشتن داستان كوتاه، صبر من را كاهش داده ولي نوشتن رمان نيازمند صبور بودن است. با تمام اينها تجربههايي در نوشتن رمان، فيلمنامه و نمايشنامه باعث شد به پيرنگ داستان كه از آن غفلت ميكردم، توجه كنم و در آن مهارت بيابم.
در پايان، ميخواهم نظر شما را درباره نسل جديد داستاننويسان مشهدي بدانم.
فكر ميكنم با وجود انتقادهايي كه به داستاننويسي كشور ميشود، اوضاع كلا خوب است و خوب هم پيش ميرود. داستاننويسان مشهد نيز دارند عالي كار ميكنند. نامها چندان در خاطرم نميمانند اما از قديميترها ميتوانم بگويم اصغر الهي فوقالعاده و انكارناپذير است و از جوانها داستانهاي شهريار وقفيپور را خيلي دوست دارم و زبان نويسنده «كافه پيانو»(فرهاد جعفري) نيز با وجود مشكلي كه با محتواي آن دارم، زبان خوبي است. خراسان هميشه چهرههاي شاخصي به ادبيات كشور معرفي كرده است. از طرفي حتي مردم معمولي آن –يعني آنها كه نويسنده نيستند- دغدغه هنر و ادبيات داشته و اهل مطالعهاند و اين باعث ميشود بتوانم بهراحتي با آشناياني كه در مشهد دارم ارتباط برقرار كنم.
وحيد حسيني
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۲۰ پنج شنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۹ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |