اي برادر تو همه انديشهاي
مابقي تو استخوان و ريشهاي «مولوي»

شانزده سال است كه مردهام و در گورستاني دستهجمعي در كنار مردگان ديگر به خاك سپرده شدهام. نميدانم كجا هستم، اصلا نميدانم خواب ميبينم يا نه. مردهها اينجا مرتب حركت ميكنند و دور خودشان ميچرخند ولي من حركت نميكنم و يك جا چمباتمه زدهام، مردهاي ديگر بالاي سرم ايستاده و مرتب با يك پتك استخواني بر سرم ميكوبد و صدايي شبيه زوزه شغال دور سرم ميپيچد. به ضربههاي پتك عادت كردهام ولي صداي زوزهاش تنم را ميلرزاند، مردههاي ديگري اطراف ما هستند كه بعضيهايشان هنوز تازه مردهاند. بعضيها هم پس از اينكه به دنيا آمدهاند مدت كوتاهي زندگيكرده و مردهاند. شايد چهل يا پنجاه سال بشود. مثل همين مردهاي كه بالاي سرم ايستاده و بر سرم ميكوبد، درست نميبينمش چون چشمم از حدقه بيرون آمده و در فاصله يكمتري من افتاده است. مردههايي را ميبينم كه به من زل زدهاند و نيشهايشان تا بناگوش باز است. نميدانم به من ميخندند يا اينكه شكل و شمايلشان همينطور است، عدهاي از آنها دور خودشان ميچرخند، گاهي ميخندند و گاهي زوزه ميكشند، بعضي از اين مردهها را موقع زنده بودنشان ديده بودم، فرق داشتند، بيخودي زوزه نميكشيدند و نميخنديدند، وقتي حرف ميزدند گاه چنان دلنشين بود كه يك لحظه تمام ستارگان و ماه و كوه و زمين از حركت بازميايستاد.
و گاهي چنان طنينانداز كه تمام ستارگان را به جنب و جوش واميداشت. من هم يكي از اين ستارگان بودم، زنده و پويا اما در اثر يك اشتباه مردم، حالا مردهاي ديگر با پتك بر سرم ميكوبد، شايد از اين وحشت دارد كه دوباره زنده شوم، اما مرده بيچاره نميداند كه هيچ مردهاي زنده نخواهد شد و بايد منتظر مرگي دوباره باشد و منهم منتظر مرگي دوباره بودم تا شايد صداي زوزه تنم را نلرزاند. خندهام ميگيرد، ميخواهم بخندم كه صداي زوزهاي تنم را ميلرزاند.
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۲۰ پنج شنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۹ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |