حضرت آیتا... خامنهای، رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با جمعی از فرماندهان و کارکنان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی، مهمترین درسِ اقدام شجاعانه و خطشکنی نیروی هوایی را در نوزدهم بهمن ...
همزمان با سراسر كشور، مردم انقلابي مشهد نيز ساعت9شنبه همزمان با يوما... 22بهمن با حضور در راهپيمايي عظيم از میدان 15خرداد تا حرم مطهر، با آرمانهاي امامراحل(ره) و شهداي انقلاب اسلامي پيمان ...
همایش ملی تجلیل از شهدای فنآوری و آیین افتتاح فرهنگسرای انقلاب با حضور خانوادههای شهیدان احمدی روشن، علی محمدی، شهریاری، رضایینژاد، قشقایی و همچنین معاون نوآوری معاونت علمي فنآوری رئیسجمهور، نماینده ...
دوشنبهشب، دهم بهمن 1390 هنگامي كه شور وصفناپذير نمايندگان جوانان مسلمان 72 كشور جهان در ديدار با رهبر فرزانه انقلاب اسلامي بر صفحه تلويزيونها نشست، ...
حسيني - بيگمان يك داستان در هر شكلي- اعم از رمان، داستان كوتاه، داستانك و...- بايد داستان باشد يعني ماجرايي را براي خوانندهاش روايت كند. در اين ميان آثاري گيراتر و ماندگارتر خواهند بود كه ماجرا را بر بستري از انديشه جاري سازند. كاري كه نويسنده «مردي كه ميخواست دوباره بميرد» در پي آن بوده است. وي براي رفع هر گونه شبهه احتمالي –كه با خواندن داستان متصور بوده است- اعلاني را آراسته به بيتي از مولانا بر سردر ورودي داستانش نشانده است. بيتي كه مخاطب خود را چيزي جز انديشه نميداند و آن مابقي –استخوان و ريشه- را هم گويا اصلا در شمار نميآورد. روشن است كه نويسندهاي كه اين مفهوم را پيش از ارائه اثرش جار ميزند، موجوديت و هويت خود و به دنبال آن موجوديت داستان خود را در انديشهورزي و دعوت به انديشيدن ميداند. با ذكر اين مقدمات و تاكيد بر محتواگرا بودن آفريننده داستان، ميخواهيم به درونمايه اثر راه ببريم. راوي ماجرا، در يك موقعيت فارغ از زمان و مكان به شرح وضعيت يكنواخت خود برآمده است و از خلال اين تشريح ميخواهد پيام داستان را با زباني داستاني آشكار سازد. زمان داستان نامشخص است و مكان آن هم با وجود نام بردن از «گورستاني دستهجمعي» وجهي مجازي مييابد –چراكه نشانهاي حاكي از پيوستگي اين گورستان به محلي واقعي داده نميشود و در ادامه نيز كاركرد مجازي موردنظر نويسنده وضوح بيشتري پيدا ميكند. راوي مرده است اما اين مردن نيز كاركردي نمادين مييابد. بنا به قرينه بيتي از مولانا كه از آن سخن رفت، از راوي چيزي جز وجودي مادي و معدوم نمانده است و دليل آن هم به غير از زوال انديشه نميتواند باشد. او گرفتار جايگاهي چون گورستان دستهجمعي –كنايه از جماعتي بيبهره از تفكر- سرگذشتش را از هنگامي كه وارد اين مكان شده براي خواننده تعريف ميكند. پيرامون او را مردگاني پر كردهاند كه در ظلمت و گمراهي غرق شدهاند و حتي در آن دست و پا هم نميزنند كه در عوض، سرخوش از بيخبري خويشتن، رقصي برپا داشتهاند كه ساكنتر از هر ركودي است. برخي از اين گروه، بهتازگي جامه تعقل را دريده و گام در گورستان بيخردي گذاشتهاند و بعضي ديگر ساليان سال است در آن طي طريق ميكنند تا جايي كه به درجه «پتك به دستي» رسيدهاند. اين دسته دومي كاري به كار آنها كه زماني اهل خرد بودهاند اما حال، لودگي و حماقت در پيش گرفته و ميخندند و چون درندگان زوزه ميكشند، ندارند. در عوض با پتك خود مدام بر سر راوي ميكوبند، چراكه او ستارهاي نورافشان بوده و تنها بر اثر يك اشتباه از روشنگري بازمانده است. چنين شخصي به عكس ديگران، انتظار پايان اين گمراهي را ميكشد، آن هم به وسيله مرگي كه ميتواند حقيقي باشد و يا مرگ ديگري كه بر اين مرگ مجازي –گمراهي- فرود ميآيد و زندگي و پويايي را به ارمغان ميآورد. و همين انديشيدن به تغيير است كه راوي را چون وصلهاي ناجور بر پيكره جماعت مردگان مينماياند و وحشت پتك بهدستان را رقم ميزند. اينگونه است كه پتك همچنان بر سر راوي فرود ميآيد و درست هنگامي كه لبخند اميد ميخواهد بر لب او بنشيند، زوزهاي هشدار ميدهد كه رهايي از گورستان دستهجمعي چندان سادهنيست. غلامرضا نوراللهي بهسادگي و با ايجاز، داستان كوتاه و يا در واقع داستانكي را روايت ميكند و از قبل آن درونمايه موردنظرش را ارائه ميدهد. او در اين راه موفق عمل ميكند هرچند ميتوان نقدهايي را بر كارش وارد دانست. نكته اول اينكه داستان وي، از سازههايي چون پيرنگ و كنش داستاني بيبهره است. درواقع در يك موقعيت ايستا، اين راوي است كه وضعيت را شرح ميدهد؛ بدون اينكه حركتي داستاني صورت گيرد. نياز به توضيح نيست كه داستان از مجموعهاي از كنشها ساخته ميشود. مورد ديگري كه در پايان ميخواهم عنوان كنم، ناشي از يك سهو كوچك است كه با ويرايشي اندك برطرف ميشود. داستان در زمان اكنون و با افعالي چون «ميكوبد، ميپيچد، ميلرزاند و...» روايت ميشود اما انتها راوي ميگويد: «منتظر مرگي دوباره بودم....» كه ظاهرا او از اين انتظار فاصله نگرفته است، پس بايد بگويد: «منتظر مرگي دوبارهام...»