معصومه فرماني كيا- خیابان های مشهد مثل همیشه شلوغ است آن قدرکه مسافرهای تازه ازراه رسیده خبرندارند قراراست درترافیک و شلوغی شهرچه اتفاقی عجیبی برایشان بیفتد ؛اعظم البته سر حال ترازهمیشه است؛ این که بعد چند وقت به خاطر نذری که داشته،شرایط سفر به شهرامام رضا(ع) برایش فراهم شده، خوشحال كننده است .حالامی تواند راحت زیارت کند. به همین خاطر بعد رسیدن و اتراق، زمان را از دست نمي دهند و با دو دخترش خانه را ترك مي كنند...

من محكوم به قتلم
ساعت یک ظهرآخرین روزهای مرداد، زمانی که اعظم به عنوان یک محکوم به قتل می نشیند روبه روی من، تا جریان کوتاه ماجرایی که به اتفاقی تلخ تبدیل شده را تعریف كند،پشیمانی در كلام و نگاهش كاملا پيداست.
«چه کسی باورمی کرد سفری که قرار بود زیارتی باشه به جایی ختم بشه که من محکوم به خون مردی ازشهرشما شده و بیفتم پشت میله هاي حبس و خانواده ام مجبور باشند تنها به شهرم برگردند؟! »
از فروردین 89 چندماهی گذاشته است. بهاری که با همه بهارهاي زندگي اعظم متفاوت بود و مسير زندگياش را كلا تغيير داد .گفتن وتعريف از اين موضوع هميشه عذابش ميداده است. براي همين وقت تعريف مدام چشم هايش را مي بندد تا برسد به آن لحظه تلخ ..
همه چيز در يك چشم بر هم زدن اتفاق افتاد
همه چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد. همان جا وسط میدان، بین فریادهايي كه نفس نفس می زد و می خواست یکی به راننده غرق در خون کمک کند و او را به بیمارستان برساند .این آخر ماجرای اشتباهی بود که مرتکب شده بود و اين را به خوبی می دانست و قبول داشت، هرچند حالا خيلي ديرشده بود.می خواست این ها را به پلیس هم بگويد واین که او برای دفاع ازجان خود و دخترانش به چاقو پناه برده است .اين عبارت را مكرارا تكرار مي كند قصد كشتنش را نداشتم براي دفاع ازناموسم اين كار را كردم .
هر چند اعظم حالا نادم از فرجام اين سرنوشت براي چندمين بار با حسرت مي گويد:كاش اين قدر زود عصباني نشده بودم، كاش ...
کاشکیهای اینجا سودی ندارد. این را من به اومی گویم ومی خواهم برگرددبه شروع ماجرا و درگیری...
ساکها و وسائل را كه در خانه گذاشتيم همراه دو دخترم به خیابان آمدیم. زیاد منتظر ماشین نمانديم وازهمان جا سوار شديم. به مقصد که رسیدیم برای باقیمانده پول 2 هزار توماني که تحویل راننده داده بودم،بحث مان شد. بگو مگوي من و راننده بالا گرفته و آدم هاي اطراف رامتوجه کرده بود. تصمیم گرفتم برای ختم ماجرا کوتاه آمده وپیاده شوم که با برخورد زشت راننده روبهرو شدم . کشیده او توی گوشم آن قدرعصبی ام کرده بود که دیگر به هیج عنوان راضی نمی شدم تا آمدن پلیس 110 از ماشین پیاده شوم.
آن لحظه چيزي حاليام نبود
اعظم كه هنوزهم ازاین ماجرا شاکی است و ادعا دارد او برای دفاع ازخودمجبور شده روی راننده چاقو بکشد و بدشانسی آورده وهمان ضربه اول به شاهرگ او برخورد کرده و تا رسید ن به بیمارستان همه چیز تمام شده ميگويد: با اين كه عكس العمل راننده طاقتم را تاق كرده بود، با اين حال پياده شده و مسيري را هم رفته بوديم كه يكدفعه با صداي فرياد دخترم به خود آمدم. اين ديگر قابل تحمل نبود.راننده درحالي كه او را دنبال خود ميكشيد، چند كشيده توي گوش او خواباند. نمي دانم چي شد كه از نايلوني كه همراهمان بود كارد ميوه خوري را برداشته و به طرفش حمله بردم. آن لحظه اصلا چيزي حاليام نبود تا اين كه راننده غرق در خون راوسط خيابان ديدم و آدم ها را اطراف و من به همين راحتي متهم به قتل شدم و راهي زندان ..
زندگي در برزخ مرگ و ماندن
حرف های اعظم پرش و گریزهای زیادی دارد اما آخر همه آن ها ختم به يك عبارت است:پشيماني و كاشكيهايي كه ديگر سودي ندارد. ..اعظم با اين كه چند ماه از محكوميتش ميگذرد، هنوز حكمش مشخص نيست. اوهر شب كابوس اين را دارد كه فردا چه اتفاقي قراراست بيفتد.ميگويد: بودن بين برزخ مرگ و زندگي كلافه اش كرده است .
در حاليكه نمي داند مقصر اصلي ماجرا چه كسي است ؟ اين سئوالي است كه ذهن اعظم و خيلي هاي ديگر را درگير كرده است. اما تا روشن شدن موضوع و حكم قاضي، هيج چيز مشخص نيست .راستي شما مي دانيد مقصر اين پرونده چه كسي خواهد بود ؟
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۲۰ پنج شنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۹ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |