۱۳۸۹/۶/۶

حسين حسيني: با نزديك شدن به 30سالگي دفاع مقدس، ضرورت تبيين راه و خط شهدا بيشتر از هر زمان ديگري رخ مي‌نمايد. به راستي تا چه اندازه با شهدا و راه و روش زندگي اين مردان عرصه حماسه و شجاعت آشناييم؟ آيا مي‌توان ادعا كرد همه مردم شهر ما فرماندهان برجسته، نقش‌آفرين و اسطوره‌هاي واقعي و «مردان خدايي» ديار خود را مي‌شناسند؟



به همين بهانه به سراغ فرزند سردار شهيد محمدحسن نظرنژاد مي‌رويم تا بيشتر ازآن دلاور مشهدي بدانيم. او كه بيش از 4200روز را در مناطق جنگي با وجود مجروحيت‌هاي متعدد در برابر دشمن ايستادگي كرد و آنان را به عقب راند و در ذهن تاريخ ماندگار شد.
بفرماييد سال‌هاي زيادي را كه پدر در جبهه‌ها حضور داشت، معمولا چطور او را مي‏ديديد؟
در بحبوحه جنگ يعني سال61 به دنيا آمدم. وقتي به دنيا آمدم، پدرم در كنارمان نبود. مگر اينكه او زخمي مي‌شد و براي درمان به عقب برمي‌گشت. دوره نقاهتش خيلي كوتاه بود؛ همين كه از بيمارستان مرخص مي‌شد، دو روز در منزل پيش ما بود و هنوز او را سير نديده ‌بوديم كه به جبهه برمي‏گشت.
چرا به پدرتان لقب مرد صدتركشي را دادند. چه سال‌هايي واقعا خود را در كنار او احساس كرديد؟
پدرم از هر نظري كه فكرش را بشود كرد، مصدوميت و مجروحيت داشت. كسي كه همه سال‌هاي جنگ و حتي مدت‌ها پس از جنگ در محورهاي مختلف خط مقدم حضور داشته باشد، وجود اين‏قدر تركش در بدنش طبيعي است. در بستان، چشم‌و گوش چپ خود را از دست داد. چشمش كاملا تخليه شده بود. در فكه كمرش شكست. در فاو سينه‏اش پر از تركش شد. در مناطق مختلف، شيميايي شد. دست و پا و پشت كمر و همه جايش پر از تركش بود.
خيلي‌ها را درآوردند اما آن‌هايي را كه نزديك قلب و نخاع بود نتوانستند به خاطر حساس‌بودن در بياورند. بالاخره وقتي جنگ پايان پذيرفت فقط سال70 تا 75 يعني زمان شهادتش، او را ديديم. او بعد از پايان جنگ براي پاكسازي و يك سري كارهايي دوباره به منطقه برگشت. آن زمان معاون عمليات لشكر پنج نصر و در سال75 به همراه سردار موسوي و سردار نجاتي براي آخرين بار به «اشنويه» كردستان رفت تا از واحدهاي لشكر پنج نصر خراسان سركشي و بازديد كند. در آن بازديد، در دل كوه‌ها و قله‌هايي كه روزي در آن‌ها جنگيده بود، به علت كمبود فشار هوا دچار تنگي نفس شد و به خاطر عوارض شيميايي كه از قبل ديده بود، به شهادت رسيد.
از روحيه و شجاعت او بارها از فرماندهان جنگ شنيده‌ايم. براي ما از رفتار شهيد در خانه بفرماييد.
با وجودي كه 57 تركش از بدنش درآورده بودند و 103تركش را نتوانسته‌ بودند، بيرون بياورند، حتي يك آخ از او نشنيديم. با آن درصد بالاي مجروحيت خيلي مقاوم بود. هميشه حرفش اين بود، چيزي را كه در راه خدا دادم، احساس پشيماني ندارم.
وقتي چشمش را از دست داد، پدربزرگم به او گفت: من پيرم و شما هنوز جواني، يك چشمم را به شما مي‌دهم پسرم! چشمم به درد شما مي‌خورد، اما او اين پيشنهاد را نپذيرفت. گفته بود، آدم در راه خدا چيزي را كه هديه مي‏دهد، پس نمي‌گيرد.
از آخرين ماه رمضاني كه بابانظر در سال74 در كنار خانواده‌اش بود، براي ما تعريف كنيد.
درست بعد از افطار، برنامه‌ گذاشته بود؛ همه مي‌نشستيم دور هم و او از خاطرات جنگ براي ما تعريف مي‌كرد. انگار به او الهام شده بود رمضان سال بعد در كنار ما نيست. خودش بود و مادرم و پنج تا فرزندش. آن قدر واضح صحنه را به تصوير مي‌كشيد كه ما فكر مي‌كرديم، همان لحظه در صحنه جنگ هستيم.
خوب يادم هست اولين بار كه من و مصطفي مي‌تواستيم روزه بگيريم، خيلي با ما مهربان‌تر از هميشه بود. موقع سحري‌خوردن آرام و پدرانه دست به صورتمان مي‌كشيد و آرام صدايمان مي‌زد: آقا مرتضي، پسرم سحر است! ما هم به صدايش عادت كرده بوديم. پدرم به قرآن و ائمه خيلي اعتقاد داشت و به ما هم اين مسئله را توصيه مي‌كرد. مي‌گفت پيرو ولايت فقيه باشيد. مي‌گفت كه موقع شهادت خيلي از فرماندهان بزرگ جنگ، بالاي سرشان بوده است. هميشه سفارش شهدا اين بود كه امام حسيني باشيد. اين توصيه شهيدان است و توصيه من به شما هم هست.
معمولا از كدام يك از همرزمشان بيشتر مي‌گفت؟
دو سردار مشهدي با او خيلي نزديك بودند، يكي سردار ابراهيمي و ديگري شريفي. الان هم جايش در بهشت‌رضا و جايي در بين آن دو شهيد است. يكي از مراسم‌ ويژه ما بعد از جنگ اين بود كه خانوادگي هر هفته به بهشت رضا(ع) مي‌رفتيم تا او و ما با شهدا ديدار داشته باشيم. او از خاطراتش مي‌گفت. ميعادگاه ما هميشه مزار شهيدان شريفي و ابراهيمي بود. هميشه حرف آخرش اين بود كه جاي من. بين اين دو شهيد، خيلي خالي است! من هيچ وقت بلوك30 رديف55 شماره 18 را فراموش نمي‌كنم.
سفارش‌هاي وصيت‌نامه پدر، چه مواردي است؟
به من و برادرم توصيه كرده هميشه از مظلوميت جانبازان دفاع كنيم، چون جانبازان روزي صدبار شهيد مي‌شوند و بايد از آن‌ها حمايت و دفاع كرد و دوم اينكه در عزاي امام حسين(ع) شركت كنيد و ايمان داشته باشيد. ايمان داشته باشيد چون شجاعت بدون ايمان نمي‌شود.
درباره سختي‌هايي كه مادر در آن همه سال‌هايي كه پدرتان در جبهه بود و تحمل كردند، صحبتي نفرموديد!
مادر من، نمونه يك شيرزن است. اگر مادرم نبود، پدرم اين همه رشادت‌ را نمي‌توانست از خود نشان بدهد. از قديم گفتند، پشت سر يك مرد موفق، يك زن موفق هست. در زمان جنگ به ما خيلي سخت مي‌گذشت. خوب يادم است كه خدا يك برادر به ما داده بود كه بيماري قلبي داشت و بايد او را براي درمان، به تهران مي برديم. ما همه كوچك بوديم و پدرم در عمليات كربلاي پنج بود. سر يكي دو هفته نشده، برادرم فوت كرد. مادرم مي‌گويد: بعد از اينكه پدرم زخمي شده بود و از بيمارستان زنگ زد و از بچه پرسيد، گفته بود: بچه فوت كرد. پدرم به او سرسلامتي داده و گفته بود: ان‌شاءا... غم آخرتان باشد. مادرم تعجب كرده كه چقدر آرام و عادي، او اين حرف‌ را زده، انگار نه انگار كه بچه او هم مثلا بوده كه مرده است. پدرم وقتي جا خوردن او را ديده بود، گفته بود كه اين همه روز جوان‌هاي ديگر دارند پرپر مي‌شوند براي اسلام. امروز نوبت توست. مگر خون بچه‌ ما از بقيه رنگين‌تر است. الان مادرم با وجودي كه سنش 57ساله است، خيلي بالاتر نشان مي‌دهد. آن هم به خاطر سختي‌هايي كه كشيده است. قبل از عيد از قلبش آنژيو گرفتيم. يك آلزايمر كوچك هم گرفته است.
مادرتان هيچ وقت براي شما نگفته كه به پدرتان گفته باشد، بس است ديگر به جبهه نرو؟
نه! مادرم براي ما تعريف مي‌كرد؛ هر وقت كه آقا زخمي مي‌شد و مي‌آمد، دلم نمي‌خواست برود اما هنوز چند روز از بهبودي نسبي‌شان نگذشته بود كه در دلم آشوبي مي‌افتاد. با خودم مي‌گفتم: نكند در جبهه به او نياز باشد و من او را نگه دارم. خودم به پدر مي‌گفتم: حاج‌آقا! خب كي مي‌رويد ان‌شاءا... و دوباره پدرم لبخند مي‌زد و مي‌رفت.
با گذشت 22سال از پايان جنگ به نظر مي‌رسد ما در تبيين فرهنگ شهادت و ايثار كارهاي انجام‌نداده زيادي داريم، بايد چه كرد؟
فكر نمي‌كنم فقط با صحبت‌كردن، اين كار شدني باشد. از جنگ سال‌ها گذشته است. نسلي آمده است كه اصلا آن زمان را درك نكردند و مقصر هم نيستند. اين وظيفه كساني است كه آن زمان را درك كردند كه در همه ابعاد انتقال فرهنگ ايثار و شهادت بكوشند. در خانواده، اجتماع، رسانه همه و همه بايد به جوان و نوجوان امروز، درباره آن زمان آگاهي مناسب و كافي بدهند. آن‌ها بايد بدانند كه شهدا و فرماندهان كه آن‌ها را خارق‌العاده مي‌بينندشان آدم‌هاي معمولي مثل بقيه بودند و تنها فرقي كه با بقيه داشتند، اين است كه ولايت فقيه زمان خودشان را درك كرده بودند.
وقتي امام(ره) گفت بشتابيد به ميدان‌هاي جنگ، اما و چرا و اگر نگفتند. همه چيزشان را گذاشتند و در راه انقلاب و دين و وطن، سينه سپر كردند. پدرم خيلي شجاع بود. دكتر قاليباف و آقاي سردار قاآني، هادي سعادتي كه خيلي با ايشان بودند و الان هم هميشه ما را به ياد دارند براي ما تعريف كردند كه پدرم، پشت خاكريز سرش را خم نمي‌كرد. ترس اصلا برايش در برابر دشمن، بي‌معنا بود. اين خصوصيت مختص بابانظر و شهيد عليمرداني بود.
آيا صحبت نگفته‌اي نداريد؟
مسئولان خودشان مي‌دانند و خداي خودشان. بيشتر مسئولان امروزه آن زمان را درك كردند. خودشان بايد كلاه خودشان را قاضي كنند كه اگر آن دنيا بروند جلوي اما راحل و شهدا چه مي‌توانند جواب دهند. آيا سربلندند و مي‌توانند بگويند ما اين كارها را انجام داديم. مي‌بايست پيرو ولايت فقيه باشيم همه و همه.



امتیاز :
 
بازديد : ۲۴۱ مرتبه


PDF
آرشيو روزنامه
نظرسنجي
بهبود سایت
نظر شما برای افزایش یا بهبود امکانات سایت چیست؟
تقويم
۲۰
پنج شنبه
بهمن ماه ۱۳۹۰
۹ فوریه ۲۰۱۲
خبرنامه

افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی افتتاح همزمان 2 ایستگاه آتش نشانی