حضرت آیتا... خامنهای، رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار رئیس و مسئولان سازمان انرژی اتمی و جمعی از دانشمندان هستهای کشور، بزرگترین دستاورد موفقیتها و پیشرفتهای دانشمندان جوان در عرصه ...
با آغاز تبليغات رسمي از ساعت 24 شب گذشته، انتخابات نهمين دوره مجلس شوراي اسلامي، وارد فاز جديدي شد.كانديداها تا ساعت 8 صبح پنج شنبه آينده فرصت دارند در اين رقابت به معرفي خود بپردازند.در اين ميان در ...
يكصد و هشتاد و پنجمين جلسه كميسيون حمل و نقل و ترافيك شوراي اسلامي شهر مشهد تشكيلشد. به گزارش شهرآرا، شهردار مشهد در اين جلسه درباره راهاندازي ايستگاههاي دوچرخه در مشهد گفت: بايد با ...
اين روزها كه در بهمنماه قرار داريم و ماه پيروزي انقلاب اسلامي، اين روزها كه راز جاودانگي پيروزي خون بر شمشير دوباره روايت ميشود، به ياد صحبت سردار شهيد مقدم تهراني ميافتم كه ميگفت: ما اگر راه شهدا را نرويم، چطور توقع داريم با شهدا باشيم؟ اگر دل ما با شهدا نباشد، چطور ميتوانيم در آينده با شهدا باشيم؟! دوباره فكر ميكنم مگر نه اينكه شهدا از ميان همين مردم كوچه و خيابان برخاستند و يكي مثل من و شما بودند، پس چه شد كه آنها، از جانو مال و خواستههاي رنگارنگ و علايق دنيوي دست شستند و سر در فرمان امام خود نهادند و در دانشگاه جنگ، ساخته شدند؟ به سراغ سرهنگ علي خلقي كه خود نيز سالهاي زيادي را در خدمت انقلاب، دوران دفاع مقدس و محافظ بيت رهبري بوده است، ميرويم تا درباره برادر شهيدش هاشم خلقي بيشتر بدانيم:
شهيد در دوران انقلاب سرهنگ خلقي درباره عشقي كه برادر شهيدش نسبت به امام از دوران كودكي داشت، ميگويد: شهيد هاشم متولد 1345 در شهرك قدس خواجهربيع است. در زمان انقلاب با اينكه مدرسه ميرفت و نوجوان بود، هميشه در راهپيماييها شركت داشت. وقتي در 10دي 57 نيروهاي مسلح رژيم طاغوت حمله كردند و تعدادي از مردم زير شنيهاي تانكهاي گارد به شهادت رسيدند، من و هاشم هم حضور داشتيم. اين رزمنده سالهاي دفاع مقدس ادامه ميدهد: آن روز برادرم گفت: مرا هم با خودتان ببريد. هرچه اصرار كردم شما هنوز كوچكي و نيازي نيست، التماس كرد و گفت: من هم ميخواهم عليه شاه شعار بدهم. حركت كرديم. وقتي مردم جلوي استانداري رسيدند، از طرف خيابان لشكر، تانكها به طرف مردم آمدند. حاجآقاي صفايي روي يكي از تانكها رفتند و مردم فكر كردند كه ارتش به مردم پيوسته است. آقاي صفايي داشتند شعار ميدادند كه نيروهاي مسلح به مردم حملهور شدند و تيراندازي شروع شد. جمعيت ميخواستند راه را از بين تانكها باز كنند اما يك عده حدود 10نفري روي هم افتادند و كسي ديگر نتوانست جمعيت را كنترل كند.
سرهنگ خلقي اضافه ميكند: دست هاشم از من جدا شد. جمعيت به هر سو ميدويدند. تعدادي از مردم زير تانك رفتند. من نگران برادرم بودم و از سمت خيابان سر دادور فعلي رفتم تا او را پيدا كنم و بالاخره او را در كوچههاي اطراف استانداري پيدا كردم در حالي كه داشت دنبال من ميگشت. ماجراي به جبهه رفتن همرزم سرداران شهيد كاوه، رفيعي و چراغچي ميگويد: سال61 يك روز برادرم هاشم پيش من آمد و گفت: ميخواهم به جبهه بروم. آن زمان من، هم مسئول آموزش سپاه در پادگان بودم و هم به جبهه رفت و آمد داشتم. حرف برادرم را جدي نگرفتم و گفتم: هنوز براي جنگيدن كوچكي. فكر نكنم پدر و مادر به تو اجازه رفتن را بدهند. ايشان ناراحت شد و رفت. سرهنگ خلقي ادامه ميدهد: دو روز بعد دوباره برادرم آمد و گفت: فردا واقعا دارم به جبهه ميروم. گفتم: شوخي ميكني! جواب داد: حالا ديگر بچه نيستم و شناسنامهاش را به من نشان داد. او سنش را از 15سال به 18سال تغيير داده بود و همان فتوكپي را به سپاه داده بود. اين برادر شهيد اضافه ميكند: او تحصيل را رها كرد تا به پيام امام راحل لبيك گفته باشد. خلقي ميگويد: پدرم موافق رفتن هاشم به جبهه بود اما مادرم راضي نميشد. هاشم به مادرم گفت: اگر راضي نشوي، شبانه از انگشتت امضا ميگيرم. مادرم اين اشتياق هاشم را كه ديد، خنديد و او را بوسيد و گفت: مثل اينكه تو واقعا تصميم آخرت را گرفتهاي پسرم! به اين ترتيب او هم رضايت داد و هاشم به جبهه رفت. لباس سپاه برايش مقدس بود سرهنگ خلقي درخصوص علاقه فراوان برادر شهيدش به پاسدار شدن ميگويد: برادرم هم به جبهههاي كردستان و هم به جنوب اعزامهايي داشت. او در بيشتر جبههها جنگيد. اين يادگار هشت سال دفاع مقدس ادامه ميدهد: در ابتدا به عنوان پاسدار افتخاري در لشكر ويژه شهدا، در جوار شهيد بزرگوار سردار محمود كاوه خدمت ميكرد و با گرفتن تشويقيهايي از طرف سردار شهيد كاوه، در جبهه پاسدار رسمي شد. سرهنگ خلقي بيان ميدارد: هاشم از نيروي ساده بودن شروع كرد و تا فرماندهي گردان رسيد. درخصوص شجاعت او همرزمهايش صحبتهاي زيادي دارند كه بهطور نمونه همين تشويقيهاي كه از سردار شهيد كاوه گرفت مربوط به جنگهاي تن به تن او با كومولههاست. وي درباره قداستي كه لباس سپاه براي شهيد داشت، ميگويد: او هرگز لباس سپاه را در خارج از پادگان نميپوشيد. وقتي هم علت كار را جويا ميشديم، ميگفت: من لباس سپاه را كه ميپوشم، راه رفتن معموليام را فراموش ميكنم. چون مردم از من توقعاتي دارند و من نميدانم با اين لباس مقدس چطور رفتار كنم. سرهنگ خلقي ادامه ميدهد: برادرم وقتي 15ساله بود به جبهه رفت اما موقع رفتن شناسنامهاش را دستكاري كرده بود و 18ساله شده بود. خدا هم وقتي او 18ساله واقعي شد، به او توفيق شهادت داد. او در 23اسفند سال63 در عمليات بدر در تيپ 21 امام رضا(ع) كه فرماندهياش را سردار اسماعيل قاآني و سردار احمدي برعهده داشتند، به شهادت رسيد. مهمان شب عيد سرهنگ خلقي درباره باخبر شدن از شهادت برادرش ميگويد: شب عيد سال 64 پدر و مادرم با هيئتي به زيارت حضرت معصومه(س) رفته بودند. از طرف بنياد شهيد آمدند و اطلاع دادند كه برادرم مجروح شده است. صبح روز عيد 64با پدر شهيد تفريحي كه بعدا پسرش شهيد شد و به همراه آقاي بازياران براي ديدن پيكر هاشم به معراج كوي امام هادي(ع) رفتيم. اولين ديدار ما با شهيد صبح عيد سال 64 بود. بايد بعد از تشييع، برادرم با بقيه شهدا دفن ميشد اما پدر و مادرم نبودند. با سپاه قم هماهنگ شد كه پدر و مادرم را در هنگام زيارت پيدا كرده و به آنها گفته بودند كه شوهرخواهرم مجروح شده و آنها بايد به مشهد برگردند. آن دو با ماشين سپاه كه حامل مجروحان شيميايي بود به مشهد آمدند. اين برادر شهيد اضافه ميكند: با خودم فكر ميكردم چطور بايد در اين فاصله كم خبر شهادت پسر دردانهشان را به آنها بدهم تا مشكلي برايشان پيش نيايد. آن روز قرار بود تعداد 76شهيد را از پادگان چهارراه نخريسي –كه الان حسينيه امام خميني(ره) است- تشييع كنند. نگران بودم، توكل بر خدا كردم. در آن شرايط سخت فقط توانسته بودم اين خبر را به شوهرخواهرم سرهنگ عبداللهي بگويم كه با برادرم خيلي رفيق بود. عكس شهيد را كه پشت در زديم همه متوجه شدند. وي ادامه ميدهد: پدر و مادرم بيخبر وارد كوچه شدند و فكر ميكردند دامادشان مجروح شده است. اما تا دم در رسيدند، متوجه موضوع شدند. سرهنگ خلقي ميگويد: وسط حياط ايستاده بودم كه مادرم وارد شد. به طرف من آمد و سر مرا در آغوش گرفت و گفت: شهادت برادرت مبارك باشد! او را در آن لحظه مثل كوهي صبور ديدم. خدا را شكر كردم چون چيز ديگري نداشتم كه به او بگويم. مثل اينكه همه چيز حل شد.اين برادر شهيد ادامه ميدهد: زمان شهادت برادرم، همسرم باردار بود و به علت اينكه از چهارراه نخريسي تا حرم را بدون كفش دنبال شهيد پياده رفته بود، به علت فشاري كه بر او وارد شد، فرزندم به دنيا آمد اما بعد از يك ماه فوت شد. به دزد كيفش، پول داد تا ديگر دزدي را كنار بگذارد سرهنگ خلقي ميگويد: شهدا اخلاق و رفتار و زندگيشان خدايي بود. همرزم برادرم بعد از شهادتش براي من تعريف كرد كه وقتي هاشم در لشكر ويژه شهدا بود و در راهآهن تهران عازم كردستان بوده است، كيف خود را به دوستش ميسپارد و براي زيارت شاه عبدالعظيم به شهرري ميرود. دوستش در مسجد راهآهن خوابش ميبرد و كيف جبهه او را دزد به سرقت ميبرد. او كه برميگردد از ماجرا باخبر ميشود و يكي از دوستان او را به خيابان گمرك كه دستفروشها در آنجا بساط ميكردند، ميبرد تا دنبال دزد كيف جبهه بگردند. اتفاقا دزد را پيدا ميكنند در حالي كه داشته يكييكي لباسهاي هاشم را ميفروخته است. با كمك دو نفر ديگر سارق را به پليس ميرسانند. دزد به پليس ميگويد: اين كيف من است، اما هاشم ميگويد: من رزمندهام. سرانجام هاشم كارتش را درميآورد و كيف را باز ميكند و ميگويد: اگر كيف مال اين آقاست پس چرا اسم من توي آن نوشته شده است؟ دزد را به كلانتري ميبرند اما هاشم 30تومان پولي را كه داشته است، به دزد ميدهد و ميگويد: اين پول را بگير ولي برو كار كن و ديگر دزدي نكن! سرهنگ خلقي ادامه ميدهد: يكبار كه هاشم براي مرخصي از جبهه آمده بود، مادرم به او گفت: بيا ازدواج كن پسرم، برادرم گفت: تا وقتي كه جنگ است و به من احتياج هست، ازدواج معني ندارد. آخرين خداحفظي سرهنگ خلقي درباره آخرين خداحافظي شهيد با خانوادهاش ميگويد: روزي كه داشت ميرفت، مادرم مثل هميشه او را از زير آيينه و قرآن رد كرد. هاشم يكبار از زير آيينه قرآن رد شد اما برگشت و آرام زد به پشت كمر مادرم و گفت: اگر ما رفتيم و شهيد شديم يك وقت گريه نكني ها! وي ادامه ميدهد: مادرم جواب داد: تو چند سال است كه به جبهه ميروي و ميآيي. اين حرفها چيست كه ميزني مادرجان؟! برادرم با خنده گفت: اين مرتبه با بقيه وقتها فرق ميكند... فرق ميكند مادرجان! مادرم خواست آماده شود تا با ما به راهآهن بيايد اما هاشم گفت نميخواهد. من او را رساندم. تا جايي كه ميرفت، دست تكان داد. او مثل اينكه از شهادتش خبر داشت. سرهنگ خلقي اضافه ميكند: فرق شهدا با بقيه آدمهاي معمولي جامعه اين است كه آنها به آنچه خدا گفت واقعا عمل كردند و خداوند هم بهترين مقام يعني فيض عظيم شهادت را به آنها عطا كرد. اين برادر شهيد ميگويد: همرزم برادرم درباره نحوه شهادتش ميگويد: در دل شب وقتي همه با قايق وارد منطقه عملياتي بدر ميشوند، دو سه تا تيربار دشمن را كه در منطقه خاكي بودند با تيرباري كه روي قايق نصب بوده است، ميزنند و آتش آن را خاموش ميكنند. بعد در حالي كه به طرف يكي ديگر از تيربارهاي دشمن ميرفتيم، ناگهان گلولهاي به گلوي برادرم ميخورد و گلويش را ميبرد و داخل آب ميافتد و در خون و آب غلت ميزند است تا شهيد ميشود. وقتي ما او را در روز اول عيد در معراج ديدار كرديم، معلوم بود كه مدت زيادي در آب مانده است؛ چراكه بدنش سفيد سفيد شده بود. طيبه ثابت